امروز از صبح علافم. دست و دلم به کار نمیره و بی خودی فقط هی سایتها رو باز میکنم و می چرخم. نه اینکه روز بدی باشه. نه اینکه چیزی شده باشه. نه اینکه خسته باشم. فقط انگار دلتنگم. فقط انگار دلتنگم و ناامید. فکر میکنم فایده ای نداره و این بی فایده بودن همه چیز، این جور نشدنها و..... چی بگم. بگذریم.
از صبح ارباب رجوع های زیادی دارم که فقط مشورت میخوان. فقط میخوان بدونن چیکار کنن بهتره. کدوم راه به نفعشونه. کدوم راه قانونی.... راهنمایی شون می کنم. توی دلم میگم چه خوب. حداقل توی حیطه ی کاری می تونم به نظرات خودم اعتماد داشته باشم. می تونم خودم به خودم اعتماد کنم و بقیه هم بهم اعتماد کنن و نترسند از این اعتماد. می تونم مطمئن باشم که دارم راهنمایی ی درستی میکنم و مشکلی رو حل می کنم. خوبه چون در بقیه ی موارد زندگی، من همیشه در ترس و هراسم، با بی اعتمادی. با سردرگمی. با شک و تردید.
دلم میخواد بنویسم. از چی؟ از ترسهام. کدوم ترسها. کدومو بگم. من آدم ترسویی ام. از خواب هام می ترسم. از بیداری هام می ترسم. از آینده می ترسم. از حالا می ترسم. اگر کمی اعتماد به نفس می داشتم، و کمی برنامه ریزی، و کمی اطمینان، شاید اینقدر نمی ترسیدم. من راه به جایی نمی برم. چرا؟ چون راه به جایی بردن صبوری و همت و ایمان و مقدار زیادی هم تلاش می طلبه و من انگار ساکن و ساکت و دورم. دور از صبوری. دور از همت. دور از ایمان. و پر از پوچی و هیچی.
+یعنی چه؟ پس داری چیکار می کنی؟ پس اینهمه خستگی مال چیه؟ پس اینهمه زحمت؟ اینهمه تلاش؟؟
خستگی؟ مال تلاشهای بی شمارم. ولی بی فایده ست. هنوز همینجام. هنوز دارم درجا میزنم. حتی با اینهمه تلاش. تلاشی که منجر به موفقیتی نشه، به جز فرسودن جسم و جان نتیجه ای نداشته باشه به چه دردی می خوره. پی بردن به ضعف نتیجه ی این تلاش تلخه. قصدم ناسپاسی نیست. یا ناشکری. ولی پیشروی ی لاک پشتی با اینهمه زحمت..... خیلی اذیتم میکنه. باید می تونستم قوی تر و سریع تر باشم. دانایی و توانایی چیزهاییه که من دارم اما کم دارم. تنهایی هم این کمبود ها رو تشدید میکنه. تنهایی.....
منتظر چی ام؟ چه معجزه ای؟ نمی دونم. سرم پره از فکرای جورواجور. فکرای پراکنده. فکرای بی دلیل. فکرای کوچیک. فکرای بی رنگ. سرم پره و خالی. پوچ.
ما را در سایت مثل پروانه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 13