شاید تو درست میگی. شاید من به همون بی معرفتی ای ام که تو میگی. شاید با رفتارم خودم خودمو زیر سوال می برم. شاید اینقدر منم منم دارم یک ذره هم انسان نیستم. تو راست میگی. می دونی، من خودمم گاهی از خودم می پرسم که من کی ام؟ چی ام؟ و چرا اینجوری هستم که تو میگی. منِ خودخواه، منِ ناجوانمرد، منِ بی معرفت.... راستش، یه روزم نشستم که خصلتهای خوبمو بنویسم خواستم بگم صبورم، دیدم نیستم، خواستم بگم مهربونم، دیدم نیستم. خواستم بگم صادق و وفادار و با شهامت و باعرضه ام... و دیدم نیستم. تو راست میگی. وقتی پای حساب کتاب به میان بیاد، وقتی خودت بشینی و حساب کنی که چی هستی، متوجه میشی که هیچی. یعنی علاوه بر اینکه روی محور مثبتها هیچی نیستی، روی محور منفی ها خیلی چیزایی! امروز داشتم فکر می کردم که چرا میگن فلانی از دنیا رفت؟ و فکر کردم که دنیا کجاست؟ دنیا همینجاست. همینجایی که من هستم و زندگیم هست. از دنیا رفت یعنی چی؟ یعنی مثلا من یه چمدون جمع کنم و برم. کجا برم؟ به سفر زیر خاک. ولی کدوم چمدون؟ فکر کردم که من توی چمدون نامرئی ای که قراره باهاش از این دنیا برم چیا میتونم بذارم؟ چیا؟ و فکر کردم که آدم با آ مثل پروانه...
ادامه مطلبما را در سایت مثل پروانه دنبال میکنید
برچسب: وجدان النقيب,وجدان,وجدانيات, نویسنده: بازدید: 21 تاريخ: يکشنبه 28 آذر 1395 ساعت: 18:06