من به سوی تو می آیم. راهی می یابم و می آیم. بعد از هزاران سال پریشانی، یک روز بی گمان، چشم به دهان دل می دوزم و به هر جا که بگوید قدم می گذارم و می دانم که مرا به سمت تو رهنمون می شود.
از آن نمی هراسم که بعد از قرنها با تو روبه رو شوم و نمی اندیشم که شاید تو شاخه ی نیلوفری باشی در شب مهتاب و یا لبخندی بر لب کودکی در هنگامه ی بازی با بادبادکی سفید، و یا شکوفه ای کوچک از جنس ابر و آسمان.
نمی هراسم که تو سرد و یخی باشی و از اندوه تیرماهی ی من بیزار.
به این خواهم اندیشید که تو را خواهم یافت. به روی مهربانی های بی کرانت لبخند خواهم زد و تو بی شک مرا که از پس قرنها انتظار و جستجو تو را یافتم به مهر در آغوش خواهی گرفت، خداوار نوازشم خواهی کرد و دوستم خواهی داشت. تو تلاش هزاران ساله ام را به یاد خواهی آورد و با لبخند و مهربانی انبوه خستگی را از جسم و جانم خواهی سترد.
می دانم.
مثل پروانه...ما را در سایت مثل پروانه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 37